شنبه سی ام خرداد 1388
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني
قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم
به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم
تنهاتراز يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

شنبه سی ام خرداد 1388
خدا
ولي تو، براي شنيدن صداي خدابه سكوت احتياج داري

سه شنبه شانزدهم مهر 1387
او
مهربانی را دیدم.
مهربانی را وقتی آن را پشت پرده دیدگانت از من پنهان میکردی دیدم.
مهربانی را وقتی که رود، برگ را سوار بر خود به دریا می برد دیدم.
مهربانی را در عشق بازی نسیم و پروانه در دشت پر از گل رویا دیدم.
مهربانی را در غمی دیدم که شبانگاه به خاطر عشق از چشمانی پر از اشک می بارید.
مهربانی را در وفای قلم با برگهای سبز گذشته می بینم که حتی غبار زمان و زردی یادگاریش را محو نمی کند.
... و اکنون دستانم تنهاست
برای اینکه غم دوری را در دل دستانم نبینم چشم بر آسمان میدارم
و فقط دعا میکنم ...

سه شنبه نهم مهر 1387
وصیت نا مه ی عشق
تا چند صباحی دیگر شاید پایان راه زندگی ام باشد. و یا شاید آغاز دوباره زندگی آری من
بیمارم. بیماری که من مبتلا شده ام پایانش مرگ است. تاریخ مرگم را می دانم و منتظر آن
می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم. تنها امیدم به خداست که دوای دردم را برایم برساند
می خواهم در این لحظات که از مرگ خودم باخبرم و می دانم چه زمانی فرا می زسد وصییتی
برای همگان بنویسم پس بخوانید وصییت من را در این دفتر عشق ..(بقیه در ادامه مطلب)
ادامه مطلب
دوشنبه یکم مهر 1387
هوس یا عشق؟

