شنبه سی ام خرداد 1388
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني
قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم
به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم
تنهاتراز يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

شنبه سی ام خرداد 1388
خدا
ولي تو، براي شنيدن صداي خدابه سكوت احتياج داري

شنبه ششم مهر 1387
بی خیال
می شمارم لحظه ها را، بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت و زیبا، بی خیال
دوره گردی می شوم هر شب چو باد
دست تکرار غزل ها بی خیال
لا به لای ان غزل ها می کشم
سرنوشت خیس خود را بی خیال
گاه در اشفته بازار دلم
می شوم تنهای تنها، بی خیال
بی خبر از شعر پر تشویش عشق
می کنم خود را تماشا، بی خیال
گاه می سازم برای روح خود
نردبانی تا ثریا، بی خیال
گاه از ترس نبود مصرعی
می زنم عمری تقلا، بی خیال
بی خیالم با خود اما با تو من
حرف هایی دارم اما، بی خیال
دوشنبه یکم مهر 1387
«فلك كور است»
صداي خنده و آواز مي آيد
ز كوي دلبرم امشب صداي ساز مي آيد
دلم بي وقفه مي لرزد
نمي دانم چرا دلم تنگ است ، مي ترسم
قدم لرزان به سوي كوچه مي آيم
و با خود زير لب آهسته مي گويم:
خدايا ترس من از چيست؟!
عروس جشن امشب كيست؟!
صداي شيخ مي آيد:
وكيلم من؟!
جوابم ده وكيلم من؟!
وكيلم من؟!

ادامه مطلب

